درس 5: سخنی که سه بار تکرار شد!
صفحه ۴۰ تا ۴۴ کتاب درسی
شکایتصفحه ۴۰ کتاب درسی
از روزی که به آن محلّه رفتند یک روز خوش هم ندیدند! در طول روز از سروصدای زیاد همسایه در امان نبودند و شبها تا دیر وقت از صدای بلند خندههای آنها خواب راحت نداشتند.
صبر مرد تمام شده بود؛ تصمیم گرفت شکایت همسایهی خود را نزد پیامبر ببرد: «ای رسول خدا! از وقتی به این خانه آمدهایم، از شرّ این همسایه در امان نیستیم؛ نه روزها آسایش داریم و نه شبها میتوانیم استراحت کنیم.»
لبخندی که همیشه بر لبان پیامبر بود، محو شد و آثار اندوه در چهرهی ایشان آشکار گردید. باید جلوی آزار این همسایه را میگرفت و او را از زشتی کارش باخبر میساخت.
سه بار، با صدای بلندداستان درسصفحه ۴۰ کتاب درسی
پیامبر سه نفر از نزدیکترین یاران خود را صدا کرد و فرمود: «سخنی را که اکنون به شما میگویم، بعد از نماز جماعت با صدای بلند در مسجد تکرار کنید تا همگان بشنوند.»
نماز ظهر پایان یافت. علی (ع)، ابوذر و سلمان که هر کدام در گوشهای از مسجد نشسته بودند، از جا برخاستند و با صدای بلند، سه بار این سخن را تکرار کردند: «رسول خدا فرمودند تا به شما اعلام کنیم: هر کس همسایهاش… هر کس همسایهاش از شرّ او در امان نباشد… هر کس همسایهاش از شرّ او در امان نباشد، مؤمن نیست.»
پیامبر نام کسی را نبرد و او را در جمع رسوا نکرد؛ فقط قاعده را چنان بلند گفت که خودش بشنود.
به همسایگان نیکی کنیدتدبّر کنیمصفحه ۴۳ کتاب درسی
وَ بِالوالِدَینِ اِحساناً … وَ الجارِ ذِی القُربیٰ وَ الجارِ الجُنُبِ
به پدر و مادر … و همسایگان دور و نزدیک نیکی کنید.
الف) اگر همسایهی ما بیمار شد، یا از ما چیزی خواست، یا پیرمرد و پیرزنی در همسایگی ما زندگی میکند، چه کنیم؟
پاسخ: به عیادتش برویم و سر و صدا نکنیم؛ اگر میتوانیم آنچه خواسته را بدهیم؛ و برای همسایهی سالمند خرید کنیم و گاهی به او سر بزنیم.
دو ماجرا از همان محلّهگفتوگو کنیدصفحه ۴۲ کتاب درسی
«پاس بده… شوت کن… گُل… گُل…» درِ یکی از خانهها باز میشود. پیرزن همسایه است؛ همان که مادرم میگوید مدّتهاست مریض است. رنگش پریده است. کمی نگاهمان میکند؛ میخواهد چیزی بگوید امّا نمیگوید. بازی متوقّف شده است و همه به فکر فرو رفتهاند…
و ماجرای دوم: «هر کاری میکردم که حواسم به درس باشد، نمیشد. پیش مادرم رفتم و گفتم من دیگر تحمّل ندارم! مگر با این همه سر و صدا میشود درس خواند؟» مادر گفت: «بهجای اینکه پشت سرشان چیزی بگویی، برو درِ خانهی آنها را بزن و بگو صدای تلویزیون را کم کنند.» گفتم: «خجالت میکشم!» مادر گفت: «گفتن حرف حق که خجالت ندارد! با احترام و مؤدّبانه خواستهات را به آنها بگو!»
الف) و ماجرای سوم: شبی دیر به خانه رسیدیم و آقای همسایه با چشمانی خوابآلود و عصبانی سرش را از در بیرون آورد. پدر چه گفت؟
پاسخ: «بهتر نیست بهجای اینکه روی دیگران عیب بگذاری، کمی فکر کنی و ببینی چه چیزی این وقت شب او را عصبانی کرده است؟» و بعد معلوم شد خودشان مقصّر بودهاند.