درس 16: اسب طلایی
صفحه ۱۰۴ تا ۱۰۸ کتاب درسی
اسب طلاییصفحه ۱۰۴ کتاب درسی
باز هم برنده شد! تکتک بچّهها را پشت سر گذاشت و به خطّ پایان رسید. هیجانزده فریاد کشید: «هیچکس نمیتواند از اسب طلایی من جلو بزند!» احسان مهارت خوبی در دوچرخهسواری دارد و دوچرخهاش هم خیلی خوب است.
هیجانزده چرخ جلویش را بلند کردم و محکم به زمین کوبیدم. مادرم با ناراحتی گفت: «عزیزم! این امانت مردم است. باید از آن درست استفاده کنی. اگر دوچرخهاش را خراب کنی، خسارتش را باید بدهی.»
اجازه برای چه؟برایم بگوصفحه ۱۰۵ کتاب درسی
صبح پنجشنبه، جعفر به همراه برادرش رضا دم در آمد. تا نگاهش به دوچرخه افتاد چشمهایش برقی زد: «اسب طلایی احسان! زیر پای تو چه میکند؟» ــ «تا دو روز دست من است. بیا تو هم سوار شو چند دور بزن.»
رضا پرسید: «از صاحب دوچرخه اجازه گرفتهای که آن را به دیگران هم بدهی؟» با تعجّب گفتم: «اجازه برای چه؟ دو روز اختیار این اسب با من است!» رضا لبخندی زد: «شما که صاحبش نیستی. اگر احسان اجازه ندهد، نمیتوانی آن را به شخص دیگری بدهی.»
عصر جمعه، سوار اسب طلایی شده بودم و دور حیاط میچرخیدم. مادرم پنجره را باز کرد: «حمید جان، زودتر دوچرخهی احسان را برایش ببر.» ــ «بعد از شام میبرم!» مادرم با تعجّب نگاهم کرد: «مگر خودش نگفته بود عصر جمعه دوچرخه را بیاور؟ عصر جمعه الان است، نه بعد از شام.» از حرکت ایستادم…
چه کسی امانتدار خوبی بوده است؟بررسی کنیدصفحه ۱۰۷ کتاب درسی
| موقعیت | امانتداری؟ |
|---|---|
| وحید پاککنی را که در مدرسه از دوستش امانت گرفته بود به خواهر کوچکش داد تا استفاده کند. | … |
| ستاره در کتابی که امانت گرفته بود چند گل کشید و جملهای زیبا نوشت. | … |
| سینا و سعید اسمشان را روی نیمکت مدرسه نوشتهاند تا یادگاری بماند. | … |
| مریم ظرف نذری همسایه را فوراً شست و کنار گذاشت تا در اوّلین فرصت بازگرداند. | … |
| لیلا آنقدر سرگرم کارهای دیگر شد که بازگرداندن کتاب کتابخانه را فراموش کرد. | … |
| امیرحسین اطّلاعات خصوصی دوستش را بدون اجازهی او در فضای مجازی منتشر کرد. | … |
الف) اگر به امانت دیگران ضرر برسانیم، چگونه باید جبران کنیم؟
پاسخ: با درست کردن یا جایگزین کردن آن، و پیش از هر چیز با گفتن حقیقت به صاحبش — همان چیزی که مادرِ حمید در همان صفحهی اوّل گفت.
امانتها را به صاحبانش بازگردانیدتدبّر کنیمصفحه ۱۰۷ کتاب درسی
اِنَّ اللّٰهَ یَأمُرُکُم اَن تُؤَدُّوا الاَماناتِ اِلیٰ اَهلِها
خدا فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانش بازگردانید.
کتاب در پایان یک بازی هم میگذارد: بازیِ پیامرسانی. معلّم جملهای را آهسته در گوش نفر اوّل میگوید و هر کس آن را به نفر بعد میگوید؛ نفر آخر آن را روی تخته مینویسد تا ببینیم جمله تا آخر چه شده است — و همین ما را به ضربالمثل «یک کلاغ و چهل کلاغ» میرساند.