درس 15: یک ماجرای زیبا
صفحه ۹۷ تا ۱۰۳ کتاب درسی
بابا مراد و خاله کوکبصفحه ۹۷ کتاب درسی
چند روزی بود که کمردرد حسابی آزارش میداد. تواناییاش کم شده بود و به سختی کار میکرد. همسرش، خاله کوکب، پابهپای او زحمت میکشید، امّا باز نمیتوانستند حیاط مدرسه و راهروها و کلاسها را خوب نظافت کنند. مدیر مدرسه از دستش راضی نبود و چند بار تذکّر داده بود.
خیلی نگران بود: «خدایا، اگر شخص دیگری را بهجای من بیاورند… اگر این خانهی کوچک را از من بگیرند، با دست خالی کجا بروم؟»
چه کسی مدرسه را جارو کرده؟داستان درسصفحه ۹۸ کتاب درسی
یک روز صبح، همین که خاله کوکب به طرف حیاط رفت، دید همهجا خیلی خوب جارو شده است. به طرف کلاسها رفت؛ آنها هم تمیز و جارو شده بودند! وقتی ماجرا را به همسرش گفت، او هم شگفتزده شد: «نه، کار من نیست.»
بابا مراد و خاله کوکب تا شب مدرسه را زیر نظر گرفتند تا بدانند کار چه کسی بوده امّا متوجّه نشدند. صبح روز بعد دوباره دیدند مدرسه تمیز و پاکیزه است. تصمیم گرفتند هر طور شده بفهمند کار چه کسی است و آن شب تا صبح بیدار ماندند.
نزدیک طلوع آفتاب، ناگهان دیدند پسربچّهای آرام از دیوار مدرسه پایین پرید، جارو را برداشت و شروع کرد به جارو زدن. قیافهاش آشنا بود. بهسرعت به سوی او رفتند. پسربچّه خجالت کشید، سرش را پایین انداخت و سلام کرد. اشک در چشمهایشان جمع شده بود. «پسر جان اسمت چیست؟» ــ «عبّاس بابایی.»
«پسر جان! تو باید درس بخوانی! این کارها وظیفهی ماست.» ــ «من که به شما کمک میکنم، خدا هم در درسهایم به من کمک میکند.»
- عبّاس بابایی
- خلبان و امیر سرلشکر شهید؛ این خاطره از کودکیِ اوست
برترین نیکیگفتوگو کنیدصفحه ۱۰۰ کتاب درسی
کتاب یک قصّهی کوتاه هم میآورد: باران نرمنرمک میبارید و کیفم روی دوشم بود. باران کمکم شدید شد و من بدون چتر تندتند از کوچهها میگذشتم. ناگهان احساس کردم حتّی یک قطره باران هم به صورتم نمیخورَد؛ وقتی دقّت کردم دیدم خانم همسایه چتر خود را بالای سرم گرفته است. تا درِ مدرسه همراه من آمد و بعد خداحافظی کرد و برگشت — با اینکه مسیرش با من یکی نبود.
برترین نیکی، کمک به دیگران است.
الف) آیا برای کمک به دیگران همیشه باید منتظر باشیم تا آنها از ما کمک بخواهند؟
پاسخ: نه — و هر سه داستانِ این درس همین را نشان میدهند: عبّاس بابایی، خانم همسایه، و علیِ داستان بعد. هیچکدام منتظر درخواست نماندند.
بارانیِ علیایستگاه فکرصفحه ۱۰۲ کتاب درسی
زمستانِ آن سال هوا خیلی سرد بود و همهی بچّهها با لباسهای گرم و پشمی به مدرسه میآمدند. پدر علی برای او یک بارانی گرم خریده بود. یک روز مادر علی متوجّه شد که علی بارانیاش را نمیپوشد و با همان لباسهای همیشگی به مدرسه میرود.
وقتی علی از مدرسه برگشت، از او پرسید چرا. علی سرش را پایین انداخت و گفت: «من هر روز با همکلاسیام به مدرسه میروم. او بارانی ندارد و سردش میشود؛ من هم نمیپوشم تا مانند او باشم و او ناراحت نشود.»
مادر لبخندی زد و فردای آن روز یک بارانی گرم دیگر خرید و به بهانهای آن را به دوست علی هدیه کرد. از آن پس علی بارانیاش را میپوشید و خوشحال و خندان با دوستش به مدرسه میرفت.
اَحسِن کَما اَحسَنَ اللّٰهُ اِلَیکَ
به دیگران نیکی کن؛ آنچنان که خدا به تو نیکی کرده است.
این خاطره از کودکی شهید امیر سپهبد علی صیّاد شیرازی است. آدمهای موفّق و بزرگ، در کودکی هم…