دبیریار
درسنامهسوم ابتداییهدیه‌های آسمانیمبحث ۷

درس 7: بوی بهشت

صفحه ۴۶ تا ۵۱ کتاب درسی

مریم کاظمیبروزرسانی ۱۵ دی ۱۴۰۳۳۹ هزار بازدید

چوپانی از یمنصفحه ۴۶ کتاب درسی

اویس مادری پیر و ناتوان داشت و با پولی که از راه چوپانی به دست می‌آورد، زندگی خود و مادرش را اداره می‌کرد. دوستانش که از مدینه آمده بودند می‌گفتند محمّد انسان بزرگی است؛ مهربان‌ترین کسی است که تاکنون دیده‌اند. اویس به پیامبر خدا عشق می‌ورزید و آرزو داشت برای یک بار هم که شده او را ببیند. امّا او نمی‌توانست مادرش را تنها بگذارد.

روزی تصمیم گرفت برای دیدار پیامبر به مدینه سفر کند. وقتی به خانه رسید، مثل همیشه با مهربانی به مادر سلام کرد، کارهای خانه را انجام داد و با ادب کنار مادر نشست و ماجرا را تعریف کرد. مادر که علاقه‌ی شدید او را دید گفت: «پسرم، می‌دانی که من جز تو کسی را ندارم و به مراقبت تو نیاز دارم. برو! امّا بیشتر از نصف روز در مدینه نمان!»

دو بار پشتِ درصفحه ۴۷ کتاب درسی

اویس با اوّلین کاروانی که به مدینه می‌رفت خود را به شهر پیامبر رساند و خیلی زود سراغ خانه‌ی پیامبر را گرفت. در زد؛ کسی در را باز کرد و گفت: رسول خدا به بیرون از شهر رفته است و معلوم نیست کِی بازگردد.

کمی در شهر قدم زد و نزدیکی‌های ظهر دوباره به خانه‌ی پیامبر رفت و همان جواب قبلی را شنید. مرد پرسید: تو کیستی؟ گفت: اویس هستم، شتربانی از یمن.

اویس به یاد قولی افتاد که به مادرش داده بود؛ بیشتر از نصف روز نمی‌توانست در مدینه بماند، اگرچه رسول خدا را ندیده بود. برای همین با ناراحتی و با حسرت دیدار پیامبر به یمن بازگشت.

بوی بهشتگفت‌وگو کنیمصفحه ۴۸ کتاب درسی

عصر آن روز، وقتی پیامبر به خانه آمد فرمود: «بوی بهشت را احساس می‌کنم. چه کسی به این‌جا آمده است؟» خدمتگزار گفت: «شتربانی به نام اویس، از یمن.» پیامبر خدا فرمود: «خداوند به سبب احترام اویس به مادرش، او را خیلی دوست دارد.»

  1. الف) اگر من به جای اویس بودم، چه می‌کردم؟

    پاسخ: سخت‌ترین جای داستان همین است: او آرزویش را داشت و در چند قدمی‌اش بود، و به‌خاطر یک قول برگشت. در کلاس گفت‌وگو کنید که نگه داشتن قول چه‌قدر ارزش دارد.

پیامبر خدا (ص) می‌فرماید: «بهشت، زیر پای مادران است.»

با پدر و مادر به خوبی سخن بگوبیندیشیمصفحه ۴۹ کتاب درسی

وَ قُلۡ لَهُما قَوۡلاً کَریماً

با پدر و مادر خود به خوبی سخن بگو.

سوره‌ی اسرا، آیه‌ی ۲۳

گفتم چشمبا هم بخوانیمصفحه ۵۱ کتاب درسی

پدرم گفت برو، گفتم چشم / مادرم گفت بیا، گفتم چشم

هرچه گفتند به من با لبخند / گوش کردم همه را، گفتم چشم

مادرم شاد شد از رفتارم / آوردم خنده بر روی پدر

با پدر مادر خود در هر حال / کردم خوبی، توانستم تا

پدرم گفت تو خوبی پسرم / مادرم گفت از او بهتر نیست

آسمان خنده به رویم زد و گفت / پسرم، از تو خدا هم راضی است

مصطفیٰ رحماندوست

درسنامه‌های دیگر هدیه‌های آسمانی سوم ابتدایی

  • درسنامهمبحث ۱
    سوم ابتداییهدیه‌های آسمانی

    درس 1: آستین‌های خالی

    صفحه ۸ تا ۱۳ کتاب درسی

    پیرمردی که در صف نانوایی دست نداشت — تا اینکه دو دست از زیر پالتو بیرون آمد.

    تاریخ بروزرسانی: ۱۴۰۳/۰۹/۲۰تعداد بازدید: ۲۶ هزار
  • درسنامهمبحث ۲
    سوم ابتداییهدیه‌های آسمانی

    درس 2: غروب یک روز بهاری

    صفحه ۱۴ تا ۱۹ کتاب درسی

    باران که می‌بارد، بهترین وقتِ دعاست — و دخترکِ داستان برای همه دعا می‌کند، جز خودش.

    تاریخ بروزرسانی: ۱۴۰۳/۰۹/۱۹تعداد بازدید: ۴۲ هزار
  • درسنامهمبحث ۳
    سوم ابتداییهدیه‌های آسمانی

    درس 3: همیشه با من

    صفحه ۲۰ تا ۲۵ کتاب درسی

    کودکی پیامبر: مادر گردنبندی به گردنش انداخت تا از خطر حفظش کند، و او آن را باز کرد.

    تاریخ بروزرسانی: ۱۴۰۴/۰۲/۱۹تعداد بازدید: ۳۶ هزار