درس 18: آینهی سخنگو
صفحه ۱۱۴ تا ۱۱۹ کتاب درسی
آینهای که خندیدصفحه ۱۱۴ کتاب درسی
رضا جلوی آینه ایستاده بود و خود را در آن میدید که ناگهان… ترسید و کمی عقب رفت! چشمان خود را چند بار باز و بسته کرد؛ امّا اشتباه نکرده بود: آینه دهان باز کرده بود و میخندید.
«نترس! من آینه هستم. تصویر هر کس را به خودش نشان میدهم تا خود را مرتّب و منظّم کند.» ــ «امّا آینهها که حرف نمیزنند و نمیخندند!» ــ «خندهی من از قیافهی توست! به خودت نگاه کن. چرا نمیخواهی صورتت را بشویی؟ چرا موهایت پریشان است؟ پیراهنت چهقدر نامرتّب است؟ چرا یکی از دکمههای آن باز است؟»
بارِ دوم، اتاقداستان درسصفحه ۱۱۵ کتاب درسی
رضا صورتش را شست، پیراهن خود را عوض کرد و دکمههایش را مرتّب بست. در برابر آینه ایستاد و موهایش را شانه کرد. دوباره صدای خندهی آینه را شنید! ــ «خودم را که مرتّب کردم! دیگر چرا میخندی؟» ــ «خودت زیبا شدی، ولی اتاق را ببین! چرا وسایلت روی زمین پخش شده است؟ چرا کتابهایت روی زمین افتادهاند؟»
رضا سرش را پایین انداخته بود و خجالت میکشید. ظهر امروز این بینظمیها را ایجاد کرده بود و قبل از مرتّب کردن اتاق به خواب رفته بود. کتابها را در قفسه چید، وسایل مدرسه را در کیفش مرتّب کرد، کاغذها و آشغالها را جمع کرد و لباسهای مدرسهاش را به جالباسی آویزان کرد.
جلوی آینه آمد: «حالا نظرت چیست آینه جان؟» آینه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «آفرین! حالا شدی یک پسر تمیز و منظّم!»
رضا، رضا جان، پسرم… رضا با صدای پدر از خواب بیدار شد. به اطرافش نگاه کرد؛ اتاق نامرتّب بود و بههمریخته. همه چیز را در خواب دیده بود! بلند شد و به سوی آینه رفت؛ ظاهرش نیز مانند قبل بود. به یاد خندههای آینه افتاد و خندهاش گرفت. شانه را برداشت و تصمیم گرفت…
نظم را در کارهایتان رعایت کنیدبیندیشیمصفحه ۱۱۷ کتاب درسی
اوصیکُما… بِتَقۡوَی اللّٰهِ وَ نَظۡمِ اَمۡرِکُمۡ
به شما (فرزندانم) سفارش میکنم مراقب رفتارتان باشید و نظم را در کارهایتان رعایت کنید.
الف) اگر هر چیز در جای خودش قرار میگرفت…
پاسخ: وقت کمتری برای پیدا کردنش هدر میرفت، چیزی گم و خراب نمیشد، و صبحها با عجله دنبال کیف و کتاب نمیگشتیم.
ب) ما میخواهیم مدرسهای مرتّب و منظّم داشته باشیم. برای این کار چه میکنیم؟
پاسخ: کتاب چهار سطر خالی میگذارد. کارهایی بنویسید که خودتان میتوانید انجام دهید، نه کارهایی که از دیگران میخواهید.