درس 4: در کاخ نمرود
صفحه ۲۶ تا ۳۱ کتاب درسی
بتهای چوبی خدای شما نیستندصفحه ۲۶ کتاب درسی
ابراهیم پیامبر خدا بود که مردم بابل را به خداپرستی دعوت میکرد. او از نوجوانی تنها خدای یگانه را میپرستید؛ امّا عدّهای از مردم بابل بتپرست بودند، عدّهای ماه و خورشید و ستارگان را میپرستیدند و عدّهای هم نمرود، پادشاه سرزمین بابل، را خدای خود میدانستند.
ابراهیم با دلسوزی به آنها میگفت: بتهای چوبی و سنگی خدای شما نیستند. تنها کسی را بپرستید که آفریدگار شما و آفریدگار زمین و آسمان است؛ آفریدگار خورشید و ماه و ستارگان. کسی که تنها خدای مهربان مردم جهان است. هر روز خبر میآوردند که عدّهای از مردم به خدای ابراهیم ایمان آوردهاند و بتهای خود را میشکنند. نمرود از شنیدن حرفهای او خشمگین میشد.
در کاخصفحه ۲۷ کتاب درسی
نمرود تصمیم گرفته بود ابراهیم را به کاخ بیاورد، با او گفتوگو کند و او را شکست دهد. در کاخ باز شد! ابراهیم با قدمهایی آهسته و استوار وارد شد؛ امّا در برابر نمرود به سجده نیفتاد.
نمرود فریاد زد: ابراهیم، خدای تو کیست؟ ابراهیم به آرامی امّا با افتخار گفت: همان کسی که آسمان و زمین و من و تو را آفریده است! نمرود خشمگین شد و گفت: من خدای قدرتمند و بزرگ این سرزمین هستم…
کسانی که در کاخ بودند از ترس نمرود سر تکان میدادند و حرفهایش را تأیید میکردند. در این هنگام ابراهیم به نمرود نگاهی کرد و گفت: اگر تو خدای این سرزمین هستی، از تو درخواستی دارم! گوشها تیز شد.
پرسشی که جواب نداشتبیندیشیمصفحه ۲۸ کتاب درسی
همه به فکر فرو رفتند. آیا نمرود میتوانست چنین کاری بکند؟! تا آن زمان کسی چنین حرفی به پادشاه نزده بود. با سؤال ابراهیم، نمرود دیگر حرفی برای گفتن نداشت. ابراهیم آرامآرام قدم برداشت و از کاخ بیرون رفت تا مردم را به خداپرستی دعوت کند.
فَاِنَّ اللّٰهَ یَأۡتی بِالشَّمۡسِ مِنَ الۡمَشۡرِقِ فَأۡتِ بِها مِنَ الۡمَغۡرِبِ
پروردگار من خورشید را از مشرق میآورد. تو (اگر راست میگویی و خدا هستی) آن را از مغرب بیاور!
الف) حضرت ابراهیم (ع) در برابر نمرود به سجده نیفتاد؛ چون…
پاسخ: چون سجده تنها برای خداست و او هیچکس جز خدا را نمیپرستید. همین یک کارِ ساده، پیش از هر حرفی، جواب ادّعای نمرود بود.
ب) چرا نمرود از کارهای حضرت ابراهیم (ع) خشمگین میشد؟
پاسخ: چون قدرت او بر باور مردم بنا شده بود؛ هر کس که خدای یگانه را میپرستید، دیگر نمرود را خدا نمیدانست.
سلام بر ابراهیمبیندیشیمصفحه ۲۹ کتاب درسی
سَلامٌ عَلیٰ اِبۡراهیمَ
سلام و درود بر حضرت ابراهیم.
دیدار پدرکامل کنیدصفحه ۳۰ کتاب درسی
او خوشاخلاقترین کودک شهر است؛ این را همه میگویند. امّا او هنوز پدر را ندیده است! مادرش هاجر برای او از پدرش سخنها گفته و میگوید: یقین دارم پدرت همین روزها میآید.
غروب است. ناگاه از سویی که آفتاب غروب میکند، قامت بلند مردی با موهای سپید نمایان میشود. مردم به استقبالش میروند و هاجر و اسماعیل جلوتر از همه میدوند. وقتی پدر و فرزند یکدیگر را در آغوش میگیرند، مردم زیر لب میگویند: چه شباهتی!
اسماعیل آرام و با ادب میگوید: پدر، من از مادرم دربارهی شما بسیار شنیدهام امّا اکنون میخواهم از زبان خود شما دربارهی زندگیتان بشنوم. ابراهیم (ع) داستان خود را شروع میکند: زمانی که به سنّ و سال تو بودم…
الف) نام چهاردهمین سورهی قرآن چیست و چه ارتباطی با این درس دارد؟
پاسخ: سورهی ابراهیم. با خانوادهی خود این را پیدا کنید و ببینید چرا به نام همین پیامبر نامگذاری شده است.